سرنوشت

من از هجوم تلخ تنهایی ،


به ابرها پناه می برم


مانده ام با بغضی نترکیده در اوج حسرت


امشب جدال من و ابرهای بد سرشت شده


مرا به حرمت،


اختران آسمان محکوم نکن


ای سرنوشت شوم و تلخ...

/ 6 نظر / 14 بازدید
مرادعیسوند

زنه میگه شوهرمو فرستاده بودم سیب زمینی بخره تریلی شوهرمو زیر گرفت بهش میگن خوب حالا میخوای چیکار کنی ؟ میگه نمیدونم شاید ماکارونی درست کردم ![نیشخند]

nazanin

دلتنگم و این درد کمی نیست که پشت هیچ خط تلفنی صدای تو نیست...!

حمید(عامر)

و خداوند گوید : تو ای زیباتر از مهتاب زیبایم تو ای والاترین مهمان دنیایم تو ای انسان آگاه باش که آغوش من همیشه باز است شروع کن یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش بامن

هانیه

شآیـــد سالهـــــآ پیشــ مردهـ بود!!! جوآنیــــــ کهـ تنهآ" امید" اش ،افـــروختنـ سیگـــآریســـت در منجـــــــلآب زندگیـ..

Zahra

روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟… من هم زیر آن نوشتم: باید صبر کند… برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟… من هم با بی حوصلگی نوشتم: …..بمیرد بهتراست برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم. انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد. اما…………. زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم…..!

Zahra

افسانه ها را رها کن دوری و دوستی کدام است؟ اگر نباشی دیگری جایت را میگیرد!!! به همین سادگی…