غریبه

شهر من اینجا نیست !
اینجا…


آدم که نه!

آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!

و جالب تر !

 

اینجا هر کسی

هفتاد رنگ بازی میکند

تا میزبان سیاهی دیگری باشد!

 

شهر من اینجا نیست!

اینجا…

همه قار قار چهلمین کلاغ را

دوست می دارند!

و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!

 

شهر من اینجا نیست!

اینجا…

سبدهاشان پر است از

تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!

 

من به دنبال دیارم هستم,

شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است!

/ 41 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

اپ نیستی,چرا؟؟؟ اپ شدی خبربده همشهری عزیز

علی

اپ نیستی,چرا؟؟؟ اپ شدی خبربده همشهری عزیز

علی

من مدت‌هاست در تاریخ می‌گردم ... تا انسان‌هایی را که خوب مُرده‌اند بیابم ... و مُردن‌هایی سخت زیبا و پرشکوه یافته‌ام ... بی‌شک آنهایی که می‌دانند چگونه باید مُرد ... می‌دانسته‌اند که چگونه باید زیست ..!؟ " دکتر شریعتی"

علی

من مدت‌هاست در تاریخ می‌گردم ... تا انسان‌هایی را که خوب مُرده‌اند بیابم ... و مُردن‌هایی سخت زیبا و پرشکوه یافته‌ام ... بی‌شک آنهایی که می‌دانند چگونه باید مُرد ... می‌دانسته‌اند که چگونه باید زیست ..!؟ " دکتر شریعتی"

علی

اپ شدی اولین وبی که میری خبرمیدی ,وب من باشه,,,,,خب؟؟؟؟

علی

عکس سوتله,کونزیل هم بهل خو بادوح؟؟؟؟؟

علی

عکس سوتله,کونزیل هم بهل خو بادوح؟؟؟؟؟

سحر

من ماندم و حلقه طنابی در مشت با رفتن تو به زندگی کردم پشت بگذار فردا برسد می شنوی دیروز غروب ، عاشقی خود را کشت

سحر

درد اگر سینه شکافد ، نفسی بانگ مزن ! درد خود را به دل چاه مگو ! استخوان تو اگر آب کند آتش غم ، آب شو ، آه مگو !

سحر

جان غمگین ، تن سوزان ، دل شیدا دارم آنچه شایسته عشق است ، مهیا دارم سوز دل ، خون جگر ، آتش غم ، درد فراق چه بلاها که ز عشقت من تنها دارم